اقیانوس چشمهایت به قلم زهرا مجموعی
پارت دویست و چهارم :
وجودم گداخته می شود، می سوزد آتش می گیرد و قطره اشکم سرازیر می شود روی کویر گونه ام.
همه جوری یکدیگر را نگاه می کنند، عاقد با تعجب نگاهم می کند.
حسام هم بله را می دهد.
همه کف می زنند و عاقد هم دفتر بزرگش را می آورد، دست هایم می لرزد، نمی توانم خودکار را دست بگیرم.
دست حسام روی دستم می نشیند و آهسته می گوید:
- آروم باش.
نگاهش می کنم، چشم هایش جوری دیگر می درخشد و مرا می تØ
لطفا صبر کنید...
