اقیانوس چشمهایت به قلم زهرا مجموعی
پارت دویست و سوم :
چه نیازی به این همه مخارج بود وقتی که همه چیز زوری و با اجبار بود؟
او می توانست با همان لباس های خرسی پاییزی هم بله را از من بگیرد.
گردنبد را می آویزم همراه با گشواره و دستبندش، چه نیازی به این دستبند بود وقتی که من یک دستبند بزرگ و مقاوم به نام دستبند اسارت داشتم؟
نرگس با ذوق و صدای بلند وارد می شود.
- واییی دخترررم چی شدی تو؟ پری شدی پری..امروز وای به حال پسرم.
لبخندی دØ
لطفا صبر کنید...
