اقیانوس چشمهایت به قلم زهرا مجموعی
پارت هشتاد و سوم :
- چشم امر دیگه ای ندارین؟
- هیچ اتفاقی نیفته می فهمی که؟
- بله.
- خوبه.
مکالمه را پایان دادم.
مطمئن بودم که کارش را درست انجام می دهد.
در کمد را باز کردم و مثل همیشه شروع به لباس پوشیدن کردم.
سعی کردم در حین لباس پوشیدن نگاهم به تاریخ هک شده روی بازویم نیافتد تا دوباره روزم به گند کشیده نشود
امروز زیادی کار داشتم.
تا موعود تحویل طرح و لباس هایمان ب
لطفا صبر کنید...
