اقیانوس چشمهایت به قلم زهرا مجموعی
پارت هشتاد و چهارم :
"دیگه تو باشی تصمیم نگیری نگام نکنی"
نرگس با دیدنم کیف را سمتم گرفت و مثل همیشه جلوی در آماده به بدرقه کردنم بود.
با چهره بشاش نگاهش کردم ولی طبق معمول لبخند روی لب هایم نداشتم.
همین که اخم نداشتم چهره بشاش بحساب می آمد.
کیف را از نرگس گرفتم و گفتم:
- برا شام غذای مورد علاقه ام و درست کن.
با این حرفم نرگس با دهان نیمه باز نگاهم کرد.
با تعجب سرش را تکان
لطفا صبر کنید...
