پارت پنجاه و سوم :

با لبخند سرم را تکان دادم.
سامان با خنده دست‌ من را کشید و دست هایش روی پهلو هایم نشست و شروع به قلقلک دادن‌ من کرد،اونقدر این حرکات اش غیر منتظره بود که به من اجازه محافظت‌ نداد
از خنده زیاد ضعف کرده بودم که بین خنده گفتم:
- سامان ولم‌ کن تو رو خدا‌ آخ‌ ولم کن‌.
- تو منو دست انداخته بودی اره وروجک‌.
آن روز صدای خنده هایم از همیشه پر رنگ تر و بلندتر بود و پر از شادی.
تما

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️