اقیانوس چشمهایت به قلم زهرا مجموعی
پارت پنجاه و سوم :
با لبخند سرم را تکان دادم.
سامان با خنده دست من را کشید و دست هایش روی پهلو هایم نشست و شروع به قلقلک دادن من کرد،اونقدر این حرکات اش غیر منتظره بود که به من اجازه محافظت نداد
از خنده زیاد ضعف کرده بودم که بین خنده گفتم:
- سامان ولم کن تو رو خدا آخ ولم کن.
- تو منو دست انداخته بودی اره وروجک.
آن روز صدای خنده هایم از همیشه پر رنگ تر و بلندتر بود و پر از شادی.
تما
لطفا صبر کنید...
