پارت پنجاه و دوم :

با همون مغز مشغول وارد اتاق شدم و در را بستم،به طرف تخت‌ رفتم و خودم را رویش پرت کردم،با فکری پخش‌ و پلا‌ چشم هایم را بستم و به خواب عمیقی فرو رفتم‌.
با تکان های شانه ام‌ توسط‌ دستی به زور‌ چشم هایم‌ را باز کردم.
نرگس همینجوری که آرام من را تکان می داد می گفت:
- هاله دخترم پاشو خیلی وقته‌ خوابی،چیزیت‌ شده؟

با دیدن چشم های باز من لبخند زد،‌با صدای خواب آلود که بخاطر خ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️