اقیانوس چشمهایت به قلم زهرا مجموعی
پارت پنجاه و دوم :
با همون مغز مشغول وارد اتاق شدم و در را بستم،به طرف تخت رفتم و خودم را رویش پرت کردم،با فکری پخش و پلا چشم هایم را بستم و به خواب عمیقی فرو رفتم.
با تکان های شانه ام توسط دستی به زور چشم هایم را باز کردم.
نرگس همینجوری که آرام من را تکان می داد می گفت:
- هاله دخترم پاشو خیلی وقته خوابی،چیزیت شده؟
با دیدن چشم های باز من لبخند زد،با صدای خواب آلود که بخاطر خ
لطفا صبر کنید...
