اقیانوس چشمهایت به قلم زهرا مجموعی
پارت چهل و سوم :
مامان به زبان درازی من خندید.
شب شده بود و همه مهمان ها آمده بودند و من با آن لباس پرنسسی زیبا و آبی رنگ روی صندلی تکی و خاص نشسته بودم و دورم را سامان و نیما و نفیسا و بقیه بچه ها احاطه کرده بودند،وقت آوردن کیک بود،با ورود مامان با آن کیک سفارشی و آبی رنگ و قشنگ اخم هایم درهم شد،مامان وقتی کیک را روی میز گذاشت گفتم:
- مامان پس کیک من کو؟ بگو اون و هم بیارن
لطفا صبر کنید...
