اقیانوس چشمهایت به قلم زهرا مجموعی
پارت چهل و یک :
و حسام هم با شنیدن این حرف محسن کتابی که در دستش بود را می فشرد و اخم هاش را بیشتر درهم می کرد،یک کتاب سیاسی بود این را از جلد رویش فهمیدم،درست از همان کتابی که پدرم هم می خواند.
نمی دانم من میان این ها چه کار داشتم،الکی فقط نشسته بودم یا آنها را نگاه می کردم یا با انگشت هایم بازی می کردم و بعضی موقع ها هم در افکار غرق بودم..می دانستم اگر بلند شوم و بروم حسام بدون
لطفا صبر کنید...
