اقیانوس چشمهایت به قلم زهرا مجموعی
پارت چهل :
با این حرف اش عصبی شدم و دستم را از دستش بیرون کشیدم..چون انتظار نداشت دستم را بکشم این دفعه دستم را نگرفت.
با حرص و عصبی و اخم های درهم گفتم:
- تو راجب من چی فکر میکنی هاا؟فکر میکنی همه مثل خودتتن؟برا چی داری هی برا من امر و نهی میکنی؟
بعد این حرفم حرصی نگاهش کردم،هر دویمان هم داشتیم برای هم خط و نشان می کشیدم انگار که با چشم هایش حرف می زد و من نمی دانم در این موق
لطفا صبر کنید...
