اقیانوس چشمهایت به قلم زهرا مجموعی
پارت سی و یک :
محسن گفت:
- کجا؟ناهار رو با ما باشید خوشحال میشیم.
بدون اینکه کاری کنم داشتم نگاهشان می کردم.
- خیلی ممنون.
بعد رو به ما گفت:
- خوشحال شدم از دیدنتون.
با شنیدن حرفش مجبوری بلند شدم و دست دادم و گفتم:
- منم.
بعد به طرف در به راه افتاد،محسن هم برای بدرقه اش پشت سرش رفت.
خودم را روی صندلی انداختم.
با رفتن جاستین تازه فهمیدم که من از آدم های پر حرف چقدر متنفر
لطفا صبر کنید...
