اقیانوس چشمهایت به قلم زهرا مجموعی
پارت سی و دوم :
تمام مدتی که نرگس حرف می زد چشم های غمگین اش را از من مخفی می کرد،با دیدن ناراحتیش به سمت اش رفتم و محکم بغلش کردم،با بغل کردن من سرش را روی شانه ام گذاشت و گریه کرد.
با همان گریه شروع به حرف زدن کرد.
- اما الان دیگه فرهادم رو پیشم ندارم تا براش کیک بپزم.
با ناراحتی گفتم:
- خب سالی یه بار میاد دیدنت..ناراحتی نداره که..درضمن وقتی اومد بازم براش کیک می پ
لطفا صبر کنید...
