پارت سی و دوم :

تمام‌ مدتی‌ که نرگس حرف می زد چشم های غمگین اش‌ را از من مخفی‌ می کرد،با دیدن ناراحتیش به سمت‌ اش رفتم‌ و محکم‌ بغلش کردم،با بغل کردن‌ من‌ سرش را رو‌ی شانه ام‌ گذاشت‌ و گریه کرد.
با همان گریه شروع به حرف زدن‌ کرد.
- اما الان دیگه فرهادم‌ رو پیشم‌ ندارم تا براش کیک بپزم‌.
با ناراحتی گفتم‌:
- خب سالی یه بار میاد دیدنت..ناراحتی نداره که..درضمن وقتی اومد‌ بازم براش کیک می پ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️