اقیانوس چشمهایت به قلم زهرا مجموعی
پارت بیست و یک :
محسن با قیافه ناراحت و گرفته گفت:
- ولی اون دختر گناهی...
نگذاشتم بقیه حرفش را بزند و پریدم وسط حرفش و گفتم:
- آره میدونم منم گناهی نداشتم ولی دارم هفت سال کابوس می بینم..هفت سال سنگ شدم و بی روح، باید این دختره بفهمه مادر من چیا کشید باید خودش اون درد هااا رو بکشه تا بفهمه مادرم چی کشید وگرنه نمی فهمه.
محسن بدون حرف سمت در سالن رفت و در را محکم
لطفا صبر کنید...
