پارت بیست و یک :

محسن‌ با قیافه ناراحت و گرفته گفت:
- ولی اون دختر گناهی‌...
نگذاشتم‌ بقیه حرفش را بزند و پریدم‌ وسط‌ حرفش و گفتم‌:
- آره میدونم‌ منم‌ گناهی نداشتم‌ ولی دارم هفت سال کابوس می بینم‌..هفت سال سنگ‌ شدم و بی روح، باید این دختره بفهمه‌ مادر من‌ چیا کشید باید خودش اون‌ درد هااا‌ رو بکشه تا بفهمه‌ مادرم‌ چی کشید‌ وگرنه‌ نمی فهمه‌.
محسن‌ بدون حرف سمت در سالن رفت و در را محکم‌

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️