پارت بیست :

به قیافه حسام‌ نگاه کردم‌ که شبیه‌ برج‌ زهرمار‌ شده بود.به پسر نگاه کردم که دیدم دستش را مقابل من گرفت.
دستم‌ را به دستش سپردم و گفتم:
- سلام..مرسی‌ رقص ما فکر کنم‌ زیادی جلب توجه کرده.
- اینکه‌ بد نیست..فکر کنم دلتون‌ نخواست خودتون‌ رو معرفی کنید.
- اوو‌ ببخشید یادم‌ رفت..من هاله عظیمی هستم‌.
-خوشحالم‌ از آشناییتون.
- همچنین‌.
زیر چشمی به حسام نگاه می کردم که با

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️