اقیانوس چشمهایت به قلم زهرا مجموعی
پارت دوم :
خم شدم و کت را پوشیدم و به آن مرد چشم دوختم، با آن چشم های اقیانوسی و قرمزاش نگاهم کرد.به سمتم آمد و لبه کت را گرفت و من را دنبال خودش کشید.
نفسیا با گریه پشت سرم می آمد، یکهو نفسیا دستم را کشید و با داد به مرد که حتی اسمش را نمی دانستم گفت:
- عوضی کجا می بریش هاااا؟نمیزارم ببریش.
سعی کردم نفسیا را آرام کنم.به قیافه قرمزش نگاه کردم.
- خواهری گریه نکن دنیا که به آخر نرسیده بازم همو می بینیم.
ولی نفسیا تند تند سرش را تکان می داد، خودم هم دیگر می خواست اشکم دربیاید که آن مجسمه ابوالهول به دادم رسیده و من را دنبال خودش کشید.
باز نفسیا پشت سرم گریه می کرد که یکهو آن عوضی برگشت و با نعره گفت:
- گمشو اونطرف تا نکشتمت.
نفسیا به خودش لرزید و ایستاد و باز دستم کشیده شد
از در سالن که بیرون می رفتم برگشتم برای آخرین بار به سالن نگاه کردم، بعضی ها سرشان گرم بود و بعضی ها داشتند ما را نگاه می کردند.
به آن آشنای غریبه نامرد نگاه کردم که با دست های مشت شده روی میز به من نگاه می کرد. در لحظه آخر احساس کردم اشک در چشم هایش جمع شده بود.
پایم را که در حیاط گذاشتم هوای خنک واقعیت ها را به صورتم کباند.
به رو به رو نگاه می کردم که به ماشین نزدیک شدیم و او درش را باز کرد و هلم داد داخل، خودش هم نشست و ماشین را روشن کرد.
از گوشه چشم نگاهش می کردم.
با اخم های درهم ماشین را می راند.در دلم اسم خدا را فریاد زدم،اگر بلایی به سرم بیاورد چه؟ناخوادگاه دست هایم را مشت کردم که باعث شد ناخن های بلندم به کف دستم فرو برود و برایم یادآوری کند که در چه باتلاقی گیر کرده ام.
حالت تهوع باعث شد سرم را به صندلی تکیه دهم.با سرعت ماشین را می راند،نمی دانستم الان کجا هستم.
به بیرون نگاه کردم،دیدم به سمت بالا شهر میرود.
با زنگ موبایلش از بیرون چشم گرفتم و به او نگاه کردم.فقط گفت"آره"و بعد قطع کرد.
ماشین پیچید به یک کوچه بزرگ که فقط یک خانه دیده می شد که نمی شد به آن عمارت بزرگ خانه گفت..اصلا حواسم سر جایش نبود.
باصدای خراشیده اش گفت:
- پیاده شو.
دست گیره ماشین را کشیدم و پیاده شدم که به من گفت:
- راه بی افت.
و خودش دنبال من می آمد.
در سالن باز بود،وارد سالن شدم، یک خدمتکار که این را از لباس مخصوصش فهمیدم با صدایش حواسم جمع شد.
- سالم آقا خوش اومدین.
آن عوضی هم سرش را تکان داد و بعد به خدمتکار گفت:
- به اتاقش ببر.
- چشم آقا.
برای لحظه آخر پوزخنده زد و از پله ها بالا رفت.
با صدای خدمتکار حواسم جمع شد.
- سلام خانم خوش اومدین، آقا گفته بودن دو سه روز دیگه می یایین، بیایین اتاقتون رو نشون بدم.
گیج شده نگاهش کردم.
یعنی چه که گفته بود دو سه روز دیگر می آیم؟
خدمتکار یک ریز داشت حرف می زد و دستم را می کشید و از پله ها بالا می رفتیم،وقتی بالا را نگاه کردم سالن بالا به صورت نیم دایره بود،یک اتاق از همه بیشتر جلب توجه می کرد،با آن در غول پیکرش فکر کنم همان اتاق آقا غوله بود.
زن من را به اتاقی برد.به اتاق نگاه کردم، با آن تم سیاه،سفید و قرمز واقعا زیبا بود.
این بشر چه کسی بود؟ این حتی می دانست من از چه رنگ هایی خوشم می آید.
وقتی صدای در آمد فهمیدم که خدمتکار رفت.همان جا کنار در فرود آمدم،تازه فهمیدم چه بلایی سرم آمده بود،اولش در بهت بودم، فکر می کردم یک شوخی مسخره هست اما الان می بینم که شوخی نیست.
به طرف تختم رفتم و خودم را رویش پرت کردم و شروع کردم به آرام آرام اشک ریختن.
خدا مگر من چه بدی در حقت کرده بودم؟
از وقتی خودم را می شناسم هیچ کس را آزار ندادم.
تا صبح در اتاق راه رفتم،گریه کردم و با خودم فکر کردم که چرا اینجا رسیدم و در آخر دم دم صبح روی تخت خوابم برد.
با صدای خدمتکار که می گفت"خانم بیدار شید"نگاهش کردم.
با دیدن من هینی کشید، می دانستم چه شده است، حتما با دیدن قیافه من که چشم هایم با کاسه خون فرقی نداشت به این حال افتاده بود.
بی توجه به خدمتکار رفتم سمت سرویس و خودم را در آینه نگاه کردم،با دیدن خودم ترسیدم و به خدمتکار حق دادم.چشم هایم شدید پف کرده بود و پر خون بود با لب های ترک خورده.
بی توجه به قیافه داغانم بیرون رفتم که دیدم هنوز خدمتکار ایستاده.
- چیه پس چرا نرفتی؟
خدمتکار با من من گفت:
- خانم این خونه قانون داره باید صبحانه ها پایین باشین.
لطفا صبر کنید...
