اقیانوس چشمهایت به قلم زهرا مجموعی
پارت یک :
مقدمه
در دل قصهای پر از رنج و جدال، دو نیروی قدرتمند در برابر هم صف کشیدهاند؛ انتقام، شعلهای سرد که جان را میسوزاند، و عشق، نوری آرامبخش که حتی تاریکترین زخمها را التیام میبخشد. عشق یک واژه نیست، یک معناست، معنای زندگی
عشق می تواند دیوار نفرت را فرو بریزد
و از دیوار فرو ریخته نهالی تازه بروید،
و باران محبت نهال کوچک را تبدیل به درخت پر بار کند.
عشقی سوزاناک آغشته به نفرت و انتقام
میان دنیای پیچیده و سرسخت
مردی از تبار غم که سالها خشم روی خشم تلنبار کرده و تنها آرزویش گرفتن انتقامی بود که استارت آن از صاحب شدن دخترکی معصوم و بی گناه شروع می شد که مهره پر رنگ بازی بود،یعنی قربانی انتقام.
***
در آیینه به قیافه خودم زل زدم؛ دختری از تبار غم ولی از بیرون مغرور و تخس.
بیشتر زوم کردم به دختر رو به رو؛ آبرو های تقریبا کلفت ولی حالت دار و زیبا با چشم های سیاه و مژه های بلند و لب های قلوه ای رنگ صورتم تقریبا سفید ولی نه به سفیدی شیر برنج، با موهای بلند و سیاه و شلاقی، به لباس تنم نگاه کردم.با این لباس بیشتر اندام ظریف زیبایم در چشم بود.
با صدای نفیسا از فکر در آمدم.
- هاله پس چی شد؟بیا دیگه اه.
یکهو با دیدن من سوتی زد.
- اوه دختر چه کردی؟..با این تیپ خوردنی شدی که، تازه خانوم نمی خواست بیاد پایین اگه می خواستی چه می کردی؟
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:
- چرت نگو، کیا اومدن پایین؟
- مثل همیشه گردن کلفت ها.
پوفی کشیدم گفتم:
- باشه بیا بریم.
نفسیا مثل همیشه دلقک بازیش عود کرد و خم شد گفت:
- لیدی افتخار یه دور رقص رو به من می دی؟
با بی حوصلگی نگاه کردم و دستش را کنار زدم گفتم:
- خر بازی تو بزار برا بعد بیا بریم.
با هم از اتاق پایین آمدیم، مثل همیشه روی مبل های سلطنتی نشسته بودند و با دقت بازی را نگاه می کردند و خدمتکارها داشتند هی خم و راست می شدند. با آمدن من همه ی نگاه ها سمت من کشیده شد.اولین کسی که چشمم را گرفت بابا بود با آن کت و شلوار سیاه و موهای ژل خورده و سیگار گوشه لبش با غرور نگاه می کرد. با پوزخند رویم را برگرداندم،حتما باز هم برای من خواب هایی دیده بود.هیچ وقت نمی توانستم ببخشمش،او باعث شد مادرم را از دست بدهم و تک برادرم خودکشی کند، زن باز عوضی.
با شنیدن سر و صدا از فکر در آمدم و نگاه کردم به آن میز لعنتی که دنیایم را سیاه کرده بود،میزی که پدرم روی آن قمار می کرد.حواسم بیشتر جمع شد.آن مرد چه کسی بود که جلوی پدرم نشسته بود با آن ابهت؟
- هاله هاله.
برگشتم و نگاه کردم.کی از پیش من رفته بود نفهمیده بودم،بیشتر رویش زوم کردم.با اضطراب داشت نگاهم می کرد.
- چی شده نفیسا باز؟
من من می کرد.از کوره در رفتم.
- بنال دیگه نفیسا اه.
با چهره غمگین گفت:
- بابات روت قمار میکنه هاله، اگه به اون یارو تو رو ببازه دیگه همه چی تموم میشه.
با این حرف نفیسا خانه دور سرم چرخید، نفیسا با بهت بازویم را گرفت و گفت:
- چی شدی هاله؟
با غمگین ترین حالت ممکن به نفسا نگاه کردم و گفتم:
- چیزی نیست نفیسا.
با اشک حلقه شده در چشم هایش نگاهم کرد.
- بمیرم واست خواهر، دعا کن ایشالا که پدرت می بره.
با حرصی ترین حالت ممکن گفتم:
- بدرک، بزار هر چی می خواد بشه دیگه آب از سرم گذشته، چی می خواد بشه؟
و بعد سرم را پایین انداختم،نفیسا آرام خودش را پیشم کشید، دیگر بریده بودم.
ناخودآگاه به آن مرد نگاه کردم،به چهره اش بیشتر دقت کردم؛ با آن موهای سیاه و آبرو های پر پشت و چشم های آبی خشن تر دیده می شد.
یکدفعه نگاهم را غافلگیر کرد و با اخم های وحشتناک نگاهم کرد بعد رویش را برگرداند و به بازی بی مصرفش سرش گرم شد.
سرم را پایین انداختم.
چرا نمی توانستم برای یک روز هم که شده خوشحال باشم و این تلخی و سیاهی زندگی از یادم برود؟دیگر باید چه کار کنم؟
با احساس بوی سرد و تلخ عطری سرم را بالا گرفتم که یکهو شیئی روی سینه ام فرود آمد و بعد صدای همان مرد که با بی احساس و سرد ترین لحن ممکن گفت:
- بپوش بریم.
سرم را بالا گرفتم و نگاهش کردم.
با اخم های درهم نگاهم می کرد.وقتی دید تکان نمی خورم با تیز ترین حالت نگاهم کرد و صدایش اوج گرفت.
- مگه نمی گم بپوش بریم؟
با این حرفش سرم را بسوی پدرم چرخاندم و نگاهش کردم.اولین بارم بود چشم هایش را غمگین می دیدم ولی من با تنفر نگاهش کردم.اگر از من بپرسند در دنیا بیشتر از چه کسی بدت می آید پدرم را می گفتم.
لطفا صبر کنید...
