اقیانوس چشمهایت به قلم زهرا مجموعی
پارت سوم :
اولش خواستم نروم و بعد با فکر اینکه شاید یک چیزی از یارو دست گیرم شد تصمیم گرفتم بروم.
می خواستم راه بی افتم که خدمتکار از پشت دستم را کشید و گفت:
- خانم با این لباس نمیشه که، تو کمدتون لباس هست.
بی توجه به خدمتکار و لباسم که اصلا مناسب نبود،تمام شانه هایم و پاهایم بیرون بود یک لباس تنگ قرمز که تا پایین ران هایم بود.چطور با این لباس مزخرف تا صبح دوام آوردم؟
نمی دانم کی رسیدم سالن پایین که حواسم جمع میز شد،از شیر مرغ تا جان آدمیزاد بود.البته این چیزها برای من عادی بود چون خودم هم در خانواده مرفهی بودم.
بی توجه به آن چشم های آبی که زوم کرده با چشم های خشمگین داشت نگاهم می کرد شدم.هنوز کامل قیافه من را ندیده بود.رفتم و در دور ترین نکته روی صندلی نشستم.
با صدای نعره آن عوضی از جایم پریدم.
- کی گفته بهت اونجا بشینی هااا؟..کی گفت؟
ناخوادگاه بلند شدم، با اشاره گفت:
- بیا اینجا.
با پا های لرزان رفتم.صندلی بغلی خودش را نشان داد و گفت:
- بشین.
وقتی نشستم چشم هایش به صورتم افتاد.اولش کمی،فقط کمی جا خورد بعد بی توجه به من،صبحانه اش را خورد.
با دست های مشت شده روی میز،به کاسه سوپ نگاه می کردم و خشم کل وجودم را فرا گرفته بود.
این چطور جرعت می کرد سر من داد بزند؟
با درد دستم نگاهم به دستم خورد،صورتم از درد درهم رفت.
لب هایش را که نزدیک گوشم آورده بود طنین انداخت به قلب و روح من.
- از این به بعد جنهم واقعی رو می بینی،بدون من حتی حق آب خوردن هم نداری، فهمیدییییی؟
فهمیدی را با صدای بلندی گفت که اشک در چشم هایم جمع شد و ناخوادگاه نگاهش کردم.
عصبی و بغض در گلویم با صدای نسبتا بلندی گفتم:
- تو کی هستی هااااا؟تو نمی تونی به من دستور بدی.
مثل خودش گفتم:
- فهمیدییی؟
فشاری که به دستم می آورد باعث ریزش اشکم شد.
به او نگاه کردم.
رگ در پیشانیش بیرون زده بود،چشم های دریایی قرمز که آدم را به غلط کردن می انداخت.
با صدای بلند گفت:
- صاحبت، همونی که تو رو گرفته از پدر بی غیرتتتتتتت.
با صدایش قلبم از جایش درآمد.در دلم خدا را فریاد می زدم و مامان فرشته را.
به چشم هایم نگاه کرد و گفت:
- آخرین بارته که با من اینجوری حرف می زنی، فهمیدی؟..دفعه دیگه همینجوری برخورد نمی کنم،کاری میکنم که تا عمر داری پشیمون بشی.
بعد بی توجه به من کتش را برداشت رفت.
با صدای در سالن به معنای واقعی شکستم.
سرم را روی میز گذاشتم و های های گریه کردم. او با من،دختر خسرو عظیمی اینطوری رفتار کرد.یادم رفته بود که نه،دیگر من هاله عظیمی نیستم،من دیگر هاله ی تنها هستم. راست گفت که می خواهد جهنم را نشانم دهد،در این یک ساعت جهنم را درک کرده بودم چه رسد به یک عمر.
وای خدایا فکرش هم قلبم را به درد می آورد.
آخ پدرم،پدر بی غیرت من،چه کار کردی با زندگی تک دخترت؟
باید خودم را جمع می کردم.سعی کردم به حرف های مامان فرشته گوش دهم،همیشه به من می گفت باید قوی و صبور باشی،باید در برابر مشکلات نَشکنی.با یادآوری حرف هایش سرم را بالا گرفتم و اشک هایم را پاک کردم و بلند شدم که به اتاقم بروم.خدمتکار را دیدم که با اشک در چشم هایش و با دلسوزی نگاهم می کرد.
از پله ها بالا رفتم،تصمیم گرفتم اول حمام بروم تا حداقل این چشم های دردناکم کمی باز شود.
به سمت کمد رفتم و باز کردم.اول از همه حوله و تیشرت یشمی با شلوار سفید و با زیر لباس برداشتم،لباس ها را روی تخت و حوله را با خودم به حمام بردم و آویزان کردم،آبِ تقریبا گرمی روی بدنم می ریخت،شل می شدم و چشم هایم باز می شد.
در آینه به صورتم نگاه کردم.با آن چشم های قرمز،قیافه ام مظلوم تر شده بود.
آب را قطع کردم و حوله را پوشیدم و بیرون رفتم.
همین که پایم را به اتاق گذاشتم در زده شد..می دانستم خدمتکار است برای همین گفتم:
- بیا تو.
با یک سینی بزرگ وارد شد.
- ببخشید خانوم از دیروز هیچی نخوردیدن،صبحونه هم که هیچی..آوردم بالا تا اینجا بخورین.
به مهربانی اش لبخند زدم و گفتم:
- مرسی زحمت کشیدن لازم نبود این همه پله رو بیای بالا.
خدمتکار با مهربانی گفت:
- وظیفه بود خانم جان هر چیزی لازم داشتین صدام بزنین.
بعد این حرف بیرون رفت.
با آه به سینی نگاه کردم.باید چیزی می خوردم وگرنه باز سردرد می گرفتم.
از سوپ قارچ برای خودم کشیدم.با اولین قاشقی که خوردم فهمیدم خیلی خوشمزه است.با تمام کردن سوپ لباس هایم را پوشیدم و رفتم جلوی آینه و سشوار را روشن کرده و موهایم را خشک کردم و بعد روی شانه هایم رها کردم که بلندی اش را بیشتر به رخ کشید.
لطفا صبر کنید...
