این شهر شاهد بود به قلم حنانه بامیری
پارت سی و هشتم :
بدون اینکه منتظر تملقهای بیشتر رهام بماند، با نگاهی که سرمای قطب را در خود داشت، چرخید و از اتاق بیرون زد. صدای بستهشدنِ در که در راهروی خالی پیچید، ماسکِ چاپلوسانهی رهام هم فرو ریخت. پوزخندی کج شبیه به بریدگی تیغی کهنه بر روی صورتش نقش بست. دستش را روی پشتی صندلی چرمیاش کشید و زیر لب با صدایی که از ته گلویش میآمد، غرید:
- با بقیه فرق داری آره قبول. ولی آخرش میشی همون شکاری که Ø

لطفا صبر کنید...

المیرا
0رمان خیلی خوبیه ولی خیلی پارتا دیر به دیر میاد