این شهر شاهد بود به قلم حنانه بامیری
پارت سی و نهم :
فصل ششم
برف از نیمهشب گذشته بود؛ اما هنوز بند نمیآمد. بورانی سمج که با کوبشهای نامنظم بر لولههای چدنی و هواکشهای فرسوده زمزمهای بم در استخوانبندیِ بتنی ساختمان میانداخت.
در آن زیرزمین نمور و دورافتاده، زیر تودهای از سنگ و خاک زمان انگار از جریان میافتاد. نورِ زرد و کمرمقِ چراغهای دیواری فقط لایهای نازک از تاریکی را پس میزد و سایهی ماری فلزی را که دُم خود Ø
لطفا صبر کنید...

ابی
0پس،پدر دریا خودیش،یکی از همان ها بوده حالا بلید دید چه پیش میایید