پارت سی و هفتم :

قطرات چرک‌مرده‌ی باران، شبیه به اشک‌هایی از جنس دود و سرب روی شیشه‌ی ماشین می‌لغزید. دریا در تاریکیِ سردِ صندلی عقب مچاله شده بود؛ چونان پرنده‌ای که بال‌هایش را زیر دستگاه پرس خرد کرده باشند. شهر با تمام چراغ‌های نئونی و خیابان‌های شلوغش، در نگاه او به مردابی سیاه می‌مانست که داشت خانواده‌اش را یکی‌یکی می‌بلعید.
زهرِ شکست، قطره‌قطره در گلویش می‌چکید. حتی نتوانسته بود به ب

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ابی

    0

    واقعا دست وپنچه و قلمت ماندگار

    ۳ هفته پیش
  • تیسراتیل

    0

    بعید نیس، شاید رهام هم داره بازیش میده

    ۳ هفته پیش
  • نادیا

    0

    ای خداا قلبمم از هرس داره میترکه

    ۳ هفته پیش
  • راز

    0

    عالی بود عالی خیلی دوسش دارم

    ۳ هفته پیش
  • رها

    1

    رمان به این قشنگی🥹چرا اصلا کسی کامنت نمیزاره؟

    ۳ هفته پیش
  • کایلی

    1

    واقعا رمان قشنگیه،و قلم نویسنده فوق العادست، خودم به شخصه رمان هایی زیادی خوندم ولی تا الان رمان به این زیبایی و قلم رو تا حالا نخونده بودم خسته نباشی عزیزم🩵

    ۳ هفته پیش
  • دلی

    1

    حس میکنم بعد از نزدیک شدن دریا به رهام و وارد شدن دریا به خانواده برکام اون موقع ست که مسیح به دریا علاقه پیدا میکنه و حسادتش گل میکنه و از خواستش میگذره 😂😂 والاه دختر قشنگمون رو میخاد عروسک رهام کنه 😒

    ۳ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️