پارت صد و ششم :

حاج اصغر تسلیتی به زنش گفت و گفت که زود خودش را می‌رساند. به شادی هم گفت اگر دلش می‌خواهد باز بماند، اما شادی اصغر را تنها نمی‌گذاشت، در مرامش نبود. با اینکه آنها قرار بود یک هفته باشند اما نشد، باز قصد کرد که با شوهرش برود. پس گفت:
_غیرممکنه، من تو رو با این حال ول کنم که تنها بری! با هم اومدیم، با هم میریم. اصلاً کنار تو بودن قشنگه.
توام بهتره خیلی خودت رو ناراحت نکنی، به فکر قلبت با

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️