حدشکن به قلم زهرا حاجیان (صحرا)
پارت شصت و هشتم :
در تمام طول مسیر به عشق فکر کرد و عاشقانههایی که قبلا داشت و حالا دوباره از گوشهای سرش را بیرون آورده و داشت یواشکی و با لبخندی شیرین نگاهش میکرد.
شادی در راه هی آن را پس میزد و باز از گوشهای دیگر بیرون زده و آن را میدید.
عاشقی از پشت دیوار، آرام و بیصدا سرش را بیرون میآورد و نگاه شیطانش را به او میدوخت.
انگار منتظر بود تا شادی جوابش را به بهترین وجه ممکن بدهد.
ا
لطفا صبر کنید...
