آخرین پنجره هم هیچ به قلم مهدیه سجده
پارت بیست و نهم :
لبخند کمرنگ و تلخی روی صورتش نشست و تاپ سفیدی با گلها قرمز کبریتی را تنش کرد. بیطاقت سرش را روی پاهای محبوبه گذاشت و روی تخت در خودش جنین وار جمع شد:
-خاله؟
محبوبه به نیم رخ مهکامه که بغض چانهاش را چال کرده بود، نگاه کرد و ته ذهنش خودش را دید. خود بیست و سه سالهاش که ترس زیادش از ابهت پدر و نگاه سنگین مادرش باعث فاصلههای تلخ شد.
-جونم؟
مهکامه انگشتش را کنار پلکش که نم گرف
لطفا صبر کنید...
