نقش نهان به قلم آزیتا خیری
پارت چهل :
نصرت حرفی نزد. حلقهی مطلا را توی مشتش گرفت و به دنبال دخترش از مغازه بیرون رفت. مرد جوان از پشت شیشه نگاهشان میکرد. نصرت صدایش کرد و دخترک با چشمانی خیس به آغوشش پناه برد.
نصرت حرفی برای آرام کردن دختر سادهی زودباورش پیدا نکرد. حال خودش هزار بار بدتر از این دخترک اسفندماهی احساساتی بود.
از یک بزمجهی بیشرف دروغگو فریب خورده بود و زهر این واقعیت کشندهتر از باور بدلی بودن ح
لطفا صبر کنید...
