نقش نهان به قلم آزیتا خیری
پارت چهل و یک :
رهی آخرین پک را به سیگارش زد و اخمآلود پرسید:
_به چه قیمتی؟ عالم و آدم میدونن حمید شهید شده، اما چون مادرش توهم داره تو هم زندگی خودتو سوزوندی هم اون دخترو.
از روی صندلی بلند شد و ادامه داد:
_یه وقتی پیرزن رفته خواستگاری دختر علیآقا. تازه دختره جوابشم منفی بوده، اما چون بعدش پسره مفقودالاثر شده، دختره تو تعارفِ یه مادرِ چشمبهراه اینهمه سال صبر کرده؟! من چرا اینو نمیفÙ
لطفا صبر کنید...
