پارت شصت و دوم :
نگاهم را پایین انداختم و آهسته گفتم: از اولشم که دیار بهم ابرازعلاقه کرد، حس میکردم خیلی زیاده واسم، خیلی ازم سره... از نظر سطح خانواده و ثروت! الان که فهمیدم با یکی مثل شعله بوده که دیگه...
لحنش تند شد و نتوانست صبر کند تا حرفم تمام شود.
- مهیاس بس کن! این حرفارو به خود دیار نگی یهوقت!
کنج لبم را زیر دندان گرفتم و مثل کسی که یک گاف بزرگ داده، نگاهش کردم و لب زدم: همون موقع بهش گفت
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
آره طفلی دل خودشو نادیده گرفته فقط میخواد مهیاس خوشحال باشه
۲ هفته پیشمیم
1ای وای،چه وحشتناک،بیچاره مه یاس که رو کمکش برای پرستاری باباعطا حساب کرده بود،حالا باید دعا کنه خودش زنده بمونه 🥺
۲ هفته پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
زنده میمونه ولی...💔💔
۲ هفته پیشZ.k
1ای وای دیار چرا اینطوری شد😢😢
۲ هفته پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
💔💔🥺
۲ هفته پیشمریم
1دیار چیشد🥲بیچاره مهیاس اون از بابا عطا این از دیار
۲ هفته پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
تصادف کرد🥲💔
۲ هفته پیشمریم
1میکائیل با وجود اینکه به دلوین حس داره چقد خوب مشاوره داد به دلوین 🥹
۲ هفته پیشمریم
1به مهیاس ببخشید اشتباه نوشتم🤦 ♀️
۲ هفته پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
😁🙏😊
۲ هفته پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
آره، واقعا میخواد کمکش کنه
۲ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

میم
1دلم برای میکائیلم می سوزه،لعنت به هرچی عشق یک طرفست،چقدر با مرامه 😔