پارت شصت و سوم :
پلکهایم سنگین بودند، انگار با سرب بسته شده بودند. وقتی چشم باز کردم، نور سفید اتاق، چشمانم را به درد آورد. جایی در پهلویم میسوخت؛ دردی مثل داغی یک زخم، مدام نبض میزد. به اطراف نگاه کردم. دهانم طعم تلخ و بدی داشت که صورتم را با انزجار جمع کردم. بوی الکل و مواد ضدعفونی در اتاق پیچیده بود. لحظهی تصادف در ذهنم جان گرفت و دست و پاهایم را تکان دادم تا مطمئن شوم اتفاق خاصی نیفتاده!
صدای ب
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
تو پارت ۶۵ مشخص میشه😊
۲ هفته پیشمریم
0حالا که مهیاس بهش پیام مهم داده بود گوشیش گم شده🙃
۲ هفته پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
متأسفانه 💔
۲ هفته پیشمیم
2گوشیشو دزدیدن،یعنی ممکنه این تصادف عمدی بوده باشه 🙏🏻
۲ هفته پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
اینم حدس جالبیه👌😍
۲ هفته پیشمیم
1معلومه که خبر داره،مه یاس غیر اون کسیو نداشت اون روزا،ولی عجیبه،چرا باید خودشو از دیار مخفی کنه 😮🤔
۲ هفته پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
بزودی متوجه میشید، پارت ۶۵ 👌
۲ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

مریم
0چرا خونشونو عوض کردن