پارت بیست و سوم :
رساوین، با اینکه یقهش توی مشت رهاب بود، با همون آرامش همیشگی گفت:
_ از تو نمیترسم.
چشمهای رهاب تیرهتر شد.
_ باید بترسی.
رساوین لبخند تلخی زد.
_ نه...
از تو نه...
از این میترسم که یه روز این دختر زیر دستای تو بشکنه.
رهاب با غرش گفت:
_ خفه شو!
مشتش رو بالا برد و کایلا با وحشت دوید جلو.
_ نه... رهاب... خواهش میکنم...
لطفا صبر کنید...

نسترن
0آره همینه👍🏼جواب بده دختر تا یه حدی سکوت خوبه