پارت بیست و دوم :
رساوین نگاهش مستقیم توی چشمهای سرخِ رهاب قفل شده بود.
با صدایی آروم گفت:
_ دستشو ول کن.
رهاب پوزخند تلخی زد.
دستش دور مچ کایلا محکمتر شد.
کایلا از درد نفسش رو با صدا بیرون داد.
_ آخ... رهاب...
رساوین این بار یه قدم جلوتر اومد.
_ نمیشنوی؟ گفتم ولش کن.
رهاب خیلی آروم سرش رو کج کرد.
_ تو... به من دستور میدی؟
_ نه.
لطفا صبر کنید...

فاطمه
0چرا انقدر پارتا تکرار میشن بعضی جاها