پارت بیست و یک :
لیوان آبمیوه رو اونقدر محکم توی دستش فشار میداد که بند انگشتهاش سفید شده بودن
بهتا خواهرش که کنارش ایستاده بود، با لبخند معنیداری گفت:
_ چته اعصابت خورده؟
رهاب نگاهش رو از اون دو برنداشت و گفت:
_حوصله ی امشب رو اصلا ندارم.
بهتا خندید.
_ از وقتی رساوین اومده، حتی یه لحظه هم چشمت از زنت برداشته نشده؟
رهاب این بار خیلی آروم سرش رو به سمت بهتا

لطفا صبر کنید...

نسترن
0دست بدبختو ول کن .بابا شکست