بها به قلم فاطمه عبدالله زاده
پارت صد و نوزده :
- آه... چه فقدان و افسوس بزرگی!
حالا دیگه باور می کنم کشورمون برای همیشه از دست رفته...
شنیدن صدای گرفتهٔ پیرمردی که با حسرت به جنازه ها نگاه می کرد، ناراحتی عمیقی رو در بند بند وجودم به حرکت درآورد.
- آره، انگار دیگه هیچ امیدی باقی نمونده.
رهگذری خطاب به صاحبان این نواهای اندوهگین گفت: منظورتون چیه؟ مگه پیش از این امیدی بود؟
از همون آغاز جنگ محکوم به شکست بودیم، معلوم بود نم
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت دیروز تقدیم شما شده است.
Hhhh
0خدا نکنه کسی هویتشو بفهمه چون مثل بقیه نزدیکان آلکازار اعدام میشه🥲 باز هم میگم که سوگ و عزاداری و تموم احساسات عالی بیان شدن، چند باره که می خونم و هر بار در عین ناراحتی لذت میبرم🙃🖤
۲۱ ساعت پیشHhhh
0این رمان خیلی برای لحن محاوره قوی و دور از انتظار ظاهر شده، خیلی خوبن جملات و توصیفاتش در عین اینکه روان و دلنشینی، از رمان های ادبی خشک خوشم نمیاد
۲۱ ساعت پیشYas
0ممکنه اریک باشه؟ بجز اریک کی می تونه نجاتش بده؟ بچه ها چرا میگین اریک توی ساکارا نیست؟ خب وقتی جنگ تموم شده قطعا اریک هم همراه ارتش فاتح اومده، شایدم اصلا خودش بعد نبرد کارلنون ساکارا رو شکست داده
دیروزYas
0خیلیی قشنگ و طبیعی نوشتی، حس آمیزی و کلماتی که استفاده کردی عالی بودن 👌 مرسی نویسنده خوش قلم❤️✨
دیروزاکرم بانو
0حداقل خوبه که حرف های بدی پشت سر خودش نشنید
دیروزاکرم بانو
0میتونیم امیدوار باشیم اریک پیداش کرده؟
دیروزاکرم بانو
0پس خونواده ش چی شدن؟این همه تلاشش الکی بود؟
دیروززهرا
0احتمال اینکه اریک باشه خخیلیی کمه متاسفانه ولی خب بیاید به همون امید داشته باشیم🥲
دیروزدختر صحرا
1مطمئنم یا اریکه یا استیون
دیروزمینو
2ای کاش اریک باشه صبرمون تموم شد برای عاشقانه هاشون،غم بسه دیگه 🥺
دیروزماهی
0این ادم هرکی هست میشناسیمش ولی خب هرکی هست اریک نیست اون تو ساکارا نیست اصلا امیدوارم از ادم خوبای داستان باشه هرکی هس😬😥
دیروزماهی
0همه فکر میکنن ایرین مرده و بهش *** کردن چقدر واسه مادرش سخت بوده اگه اینارو میشنیده😭🥺
دیروزساجد
0یعنی کی می تونه باشه؟
دیروزحدیث
1نمیشه یه پارت دیگم امشب داشته باشیم؟
دیروز
لطفا صبر کنید...

مریم
0اریک بود ؟ خسته نباشی عزیزم ممنونم بابت پارت ❤️😍💋