پارت صد و هجده :

عجیب و باورنکردنی به نظر می رسید اما خودش بود.
با این لباس های کثیف که خونی و پاره شده بودن، این اندام لاغر و تکیده که انگار مرگ درونش رو احاطه کرده بود، با بدنی که توی طناب ها به جلو خمیده بود و صورت بی آرایش و بی فروغش، اصلاً شبیه دبرا نبود!
شاید اگه هر وقت دیگه ای بود بدون سیگار و تجملات بیش از حد نمی شناختمش اما امان از چشم ها...
چشم هایی که انگار واقعا آینهٔ روح انسان بودن.
چ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهسا

    0

    اریک، آیرین احمق اریک تو رو حفظ کرد تا بهایی بیشتر از یه ازدواج اجباری نپردازی.. امیدوارم این وسط کسی شناسایی نکنه اونو

    ۴ ساعت پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️