نفس هایم به قلم الهه محمدی
پارت صد و پنجاه و هشتم :
گوشی نفس دست پناه بود و از جایش تکان نمیخورد. بازی مورد علاقهاش را توی گوشی نفس پیدا کرده بود و دست برنمیداشت. آن بازی را توی تبلت و گوشی همهی اعضای خانواده هم ریخته بود. یک مدل گوشی برایش تکراری میشد و دوست داشت هنگام بازی، گوشیها متنوع شود.
نفس همراه مادرش داخل اتاق او رفته بودند تا محتوای چمدانِ صورتی همراهش را برای او تشریح کند.
مادربزرگ هم به مناسبت اولین روز عید و مه
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت دیروز تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

میم
1توله سگ رو خوب اومدی،همین از پس پژمان خوب برمیاد،حق همه رو یجا ازش می گیره 😁