پارت صد و پنجاه و نهم :

چشم‌های همه به نفس بود و سکوت کرده بودند. انگار هیجان پناه گرفته بودشان.
از آن‌همه چشم کمی معذب شد. اما گوشی را جواب داد. مثل همیشه گرم و با محبت:
-سلام بابا جونم. ظهرت بخیر. عیدت مبارک.
صدای آرش توی گوشش پیچید. خانه آنقدر ساکت بود که توی گوش همه. انگار عمدا سکوت کرده بودند تا صدای آرش را بشنوند:
-علیک دختر خانمِ بی‌معرفت. بابا دور ننداز ما رو. به دردت می‌خوریم.
جمله‌ی آرش چØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    0

    خیلی ممنون خسته نباشید

    ۳۰ دقیقه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️