نفس هایم به قلم الهه محمدی
پارت صد و پنجاه و نهم :
چشمهای همه به نفس بود و سکوت کرده بودند. انگار هیجان پناه گرفته بودشان.
از آنهمه چشم کمی معذب شد. اما گوشی را جواب داد. مثل همیشه گرم و با محبت:
-سلام بابا جونم. ظهرت بخیر. عیدت مبارک.
صدای آرش توی گوشش پیچید. خانه آنقدر ساکت بود که توی گوش همه. انگار عمدا سکوت کرده بودند تا صدای آرش را بشنوند:
-علیک دختر خانمِ بیمعرفت. بابا دور ننداز ما رو. به دردت میخوریم.
جملهی آرش چØ
لطفا صبر کنید...

فاطمه
0خیلی ممنون خسته نباشید