پارت صد و پنجاه و هفتم :

فصل چهاردهم




صبحانه‌اش را تنها خورد و میز را جمع کرد. دوری توی سالن زد و به گلدان‌ها آب داد. از دیدن کاپشن و کیف پدرش کنار جاکفشی فهمید بیرون نرفته است. چند گلدان هم توی اتاقش داشت که فصل بهار پشت پنجره می‌چیدشان تا گاهی پنجره را باز کند و از هوای بهار لذت ببرد. اما آن سال حوصله نداشت کارش را تکرار کند. فقط آب‌شان داد و از اتاق بیرون آمد. زَهر سه شب پیش هنوز توی تنش بود. اØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت دیروز تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    زن لجباز بی فکر،عمری ازش گذشته،جای اینکه خانواده رو با زبون خوش دور هم جمع کنه با اون نیش مارش زهر ریخت تو وجود همه دم عیدی،همه افسرده و بی حوصله 😔

    ۲۴ ساعت پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️