نفس هایم به قلم الهه محمدی
پارت صد و پنجاه و هفتم :
فصل چهاردهم
صبحانهاش را تنها خورد و میز را جمع کرد. دوری توی سالن زد و به گلدانها آب داد. از دیدن کاپشن و کیف پدرش کنار جاکفشی فهمید بیرون نرفته است. چند گلدان هم توی اتاقش داشت که فصل بهار پشت پنجره میچیدشان تا گاهی پنجره را باز کند و از هوای بهار لذت ببرد. اما آن سال حوصله نداشت کارش را تکرار کند. فقط آبشان داد و از اتاق بیرون آمد. زَهر سه شب پیش هنوز توی تنش بود. اØ
لطفا صبر کنید...

میم
1زن لجباز بی فکر،عمری ازش گذشته،جای اینکه خانواده رو با زبون خوش دور هم جمع کنه با اون نیش مارش زهر ریخت تو وجود همه دم عیدی،همه افسرده و بی حوصله 😔