پارت صد و پنجاه و هشتم :

گوشی نفس دست پناه بود و از جایش تکان نمی‌خورد. بازی مورد علاقه‌اش را توی گوشی نفس پیدا کرده بود و دست برنمی‌داشت. آن بازی را توی تبلت و گوشی همه‌ی اعضای خانواده هم ریخته بود. یک مدل گوشی برایش تکراری می‌شد و دوست داشت هنگام بازی، گوشی‌ها متنوع شود.
نفس همراه مادرش داخل اتاق او رفته بودند تا محتوای چمدانِ صورتی همراهش را برای او تشریح کند.
مادربزرگ هم به مناسبت اولین روز عید و مه

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت دیروز تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    توله سگ رو خوب اومدی،همین از پس پژمان خوب برمیاد،حق همه رو یجا ازش می گیره 😁

    ۲۴ ساعت پیش
  • فاطمه

    1

    پژمانم میتونه مهربان باشه یه پدر و دایی خوبی باشه ولی خب ای کاش غد بازی میذاشت کنار هم زنش به بچش برسه هم پردیس به ارش اونوقت پردیس و پژمان و ارش یه گروه خوب برای کار و رقبا میشن

    ۲۴ ساعت پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️