پارت صد و چهل و نهم :

بلند که شدند، خانه سرد شده بود. در باز مانده بود. نفس سمت در رفت، خم شد و کفش‌هایشان را از مقابل در برداشت و توی جای کفشی کمدیِ داخل گذاشت. در را بست و برگشت. دست مادرش را گرفت و او را دنبال خود کشید:
-اول بریم اتاق من لباساتونو عوض کن بعد بریم آشپزخونه. اوکی؟
با کشش دست نفس دنبال دخترک رفت. مانند شاپرکی بی‌بال بود که داشت روی زمین پرواز می‌کرد‌. حتی اجازه نداد مقابل بوم قشنگی از کودک

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    خیلی عالی بود ❤️🌹

    ۱۸ ساعت پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️