نفس هایم به قلم الهه محمدی
پارت صد و چهل و نهم :
بلند که شدند، خانه سرد شده بود. در باز مانده بود. نفس سمت در رفت، خم شد و کفشهایشان را از مقابل در برداشت و توی جای کفشی کمدیِ داخل گذاشت. در را بست و برگشت. دست مادرش را گرفت و او را دنبال خود کشید:
-اول بریم اتاق من لباساتونو عوض کن بعد بریم آشپزخونه. اوکی؟
با کشش دست نفس دنبال دخترک رفت. مانند شاپرکی بیبال بود که داشت روی زمین پرواز میکرد. حتی اجازه نداد مقابل بوم قشنگی از کودک
لطفا صبر کنید...

میم
1خیلی عالی بود ❤️🌹