پارت صد و چهل و هشتم :

سرش گیج رفت. نور لوستر مانند چراغ چشمک‌زن جلوی نگاهش خاموش و روشن می‌شد.
مقابل در ایستاده بود، اما زوایای خانه جلو و عقب کشیده می‌شد. داشت دور سرش می‌چرخید. خاطرات مانند دشنه تا دسته توی قلبش فرو رفت. لنز دوربینِ ذهنی‌اش جلو آمد و او را سمت راهرویی کشاند که ۱۴ سال قبل آرش بدان سو کشیده بودش. دوباره چراغ‌ها توی مغزش خاموش و روشن شد. این‌بار اتاقی جلوی چشمش آمد که آرش داخل آن کشیدش. پر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    وای،چه خاطرات وحشتناکی،واقعا از آرش بعید بود اون همه زورگویی 🥺

    ۱۸ ساعت پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️