نفس هایم به قلم الهه محمدی
پارت صد و چهل و هشتم :
سرش گیج رفت. نور لوستر مانند چراغ چشمکزن جلوی نگاهش خاموش و روشن میشد.
مقابل در ایستاده بود، اما زوایای خانه جلو و عقب کشیده میشد. داشت دور سرش میچرخید. خاطرات مانند دشنه تا دسته توی قلبش فرو رفت. لنز دوربینِ ذهنیاش جلو آمد و او را سمت راهرویی کشاند که ۱۴ سال قبل آرش بدان سو کشیده بودش. دوباره چراغها توی مغزش خاموش و روشن شد. اینبار اتاقی جلوی چشمش آمد که آرش داخل آن کشیدش. پر
لطفا صبر کنید...

میم
1وای،چه خاطرات وحشتناکی،واقعا از آرش بعید بود اون همه زورگویی 🥺