پارت صد و چهل و هفتم :

از آخرین مغازه که بیرون آمد، نگاهی به ساعت وسط پاساژ انداخت:
-وای! ساعت از ۹ گذشته. می‌گم چرا مغازه‌ها یکی در میون دارن می‌بندن.
پردیس یکی از نایلون‌ها را از دستش گرفت و کنارش قرار گرفت:
-این شبا شلوغه. پاساژام معمولا دیرتر تعطیل می‌کنن.
نفس قدم‌هایش را تندتر از حد معمول برداشت:
-بابا گفت زود برو خونه. تازه باید غذام درست کنم.
-هنوز برای خودت چیزی نگرفتی. خریدتو انجام Ø

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    مثل اینکه محاسباتش درست از آب در نیومد،آرش زود برگشته 😍

    ۲۰ ساعت پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️