نفس هایم به قلم الهه محمدی
پارت صد و چهل و ششم :
کارش با نوبخت تمام نشده بود که تلفنش زنگ خورد. فکر کرد نفس است. محکم روی پیشانی خودش کوبید. هنوز پول برایش نریخته بود. اما شمارهی امیرحسین را دید. ساعت نیز کمی از پنج گذشته بود:
-الو، کارخونهای؟
-آره. تو کجایی رئیس؟ زیر پام بوته خیار چنبل سبز شد.
-مانیتورینگا رو روشن کن اومدم.
-کسی نیست آرش.
اخمهایش توی هم رفت:
-چرا؟ مگه قرار نشد تا آخر اسفند باشید؟
-معاونت شدم خبر Ø
لطفا صبر کنید...
