نفس هایم به قلم الهه محمدی
پارت صد و چهل و هفتم :
از آخرین مغازه که بیرون آمد، نگاهی به ساعت وسط پاساژ انداخت:
-وای! ساعت از ۹ گذشته. میگم چرا مغازهها یکی در میون دارن میبندن.
پردیس یکی از نایلونها را از دستش گرفت و کنارش قرار گرفت:
-این شبا شلوغه. پاساژام معمولا دیرتر تعطیل میکنن.
نفس قدمهایش را تندتر از حد معمول برداشت:
-بابا گفت زود برو خونه. تازه باید غذام درست کنم.
-هنوز برای خودت چیزی نگرفتی. خریدتو انجام Ø
لطفا صبر کنید...

میم
1مثل اینکه محاسباتش درست از آب در نیومد،آرش زود برگشته 😍