نفس هایم به قلم الهه محمدی
پارت صد و چهل و پنجم :
با صدای زنگ تلفن پرید. از سرجایش و خیالات خود. بیآنکه نگاهی به شماره بیندازد، گوشی را برداشت. بیروح و جان بود:
-الو!
صدای سرخوش و پرانرژی نفس توی گوشش پیچید:
-سلام بابا جونم. خسته نباشی.
شنیدن صدای نفس کمی از خمودگی بیرونش کشید. اما هنوز بیحس بود. حرفهای همایونفر پیکرش را درهم شکسته بود:
-سلام بابا. کجایی؟
دخترک فهمید پدرش سرحال نیست. لبهایش از خنده جمع شد:
-چیه
لطفا صبر کنید...

میم
1می خواد برای پژمانم کادو بخره،ولش بابا آرشو دوست نداره 😁