بازی مات به قلم آرزو شریفی
پارت بیست و دوم :
وقتی از ساختمان بیرون آمدند، هوای شب خنکتر از چیزی بود که روشا انتظار داشت.
کیفش را روی شانهاش انداخت و چند لحظه به خیابان خلوت روبهرو خیره ماند. هنوز صدای تشویقها و تبریکهای داخل سالن در گوشش میپیچید.
آراز کنار ماشین ایستاده بود و با لبخند نگاهش میکرد.
- خب؟
روشا نگاهش را سمت او چرخاند.
- خب چی؟
آراز در ماشین را باز کرد.
- یعنی اینهمه سال منتظر یه لحظه بو
لطفا صبر کنید...

مهسا
1الله اکبر، روشا اگه واقعا هدف مهمی داره از کارهاش با شهاب اینجا جاشه که به نرگس بگه