نقش نهان به قلم آزیتا خیری
پارت سی و ششم :
رهی هنوز اخم به چهره داشت. سر تکان داد و سوئیچ را روی کیف او گذاشت. پیاده شد. پریوش از پشت شیشه با کلافگی نگاهش میکرد، اما لحظهای بعد در را باز کرد و با سستی پا روی زمین گذاشت. پاشنهی کفشهایش بلند بود و هنوز حال خوبی نداشت. میخواست در کیفش را ببندد، در همانحال نگران بلندی پاشنهی کفشهایش هم بود. رهی بدون خداحافظی یکی دو قدم از او دور شد، اما صدای بلند پریوش نگاه عصبیاش را به
لطفا صبر کنید...
