نقش نهان به قلم آزیتا خیری
پارت سی و پنجم :
رهی وارد خیابان طالقانی شد و پریوش خیره به نیمرخ اخمآلود او گفت:
_خوش بهحال دوستدخترت... برا این قد و بالا غش نکنه خیلی بیشعوره!
رهی جوابی نداد. از بودن کنار این زن غریبهی مست عصبی بود. پریوش اما تازه روی حرف افتاده بود. گونهاش را به صندلی چسبانده و با ولع نگاهش میکرد؛ مثل گربهای که به در باز دیزی رسیده باشد!
پرسید:
_دوستدختر که داری حتما. اسمش چیه؟
رهی باز
لطفا صبر کنید...
