طاق فلک به قلم مهدیه سجده
پارت صد و هفتاد و سوم :
***
ذهنم تمام راهها را میرود، تمام بیراههها را تمام میکند و او هنوز دستش روی دستگیره موتور ماندهاست؛ لعنت به تو و تمام فکر و ذهنت...لعنت به تمام وجودت که حالا فهمیده باید آدم باشد! مشتم بیشتره گره میخورد و تن سرد تیغ درونم را میسوزاند.
- کوتاه بیا!
میچرخد و آن پوزخند مسخرهاش را بیخ چشمانم میچسباند، ضربانم به سقف که میرسد، حس میکنم تمام وجودم قلب سنگینی شده که مد
لطفا صبر کنید...

..م
2وای،وای،وای،نیکداد،همین جوری ولش کرد کنار خیابون رفت 😠🥺