پارت صد و هفتاد و سوم :

***
ذهنم تمام راه‌ها را می‌رود، تمام بیراهه‌ها را تمام می‌کند و او هنوز دستش روی دستگیره موتور مانده‌است؛ لعنت به تو و تمام فکر و ذهنت...لعنت به تمام وجودت که حالا فهمیده باید آدم باشد! مشتم بیشتره گره می‌خورد و تن سرد تیغ درونم را می‌سوزاند.
- کوتاه بیا!
می‌چرخد و آن پوزخند مسخره‌اش را بیخ چشمانم می‌چسباند، ضربانم به سقف که می‌رسد، حس می‌کنم تمام وجودم قلب سنگینی شده که مد

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ..م

    2

    وای،وای،وای،نیکداد،همین جوری ولش کرد کنار خیابون رفت 😠🥺

    ۳ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️