این شهر شاهد بود به قلم حنانه بامیری
پارت سی و ششم :
دستگیرهی فلزی و کدر درِ شعبهی سه، زیر پوست انگشتان دریا مثل تکهای یخ سوخت. نفس عمیقی کشید، نقاب فولادی ترنج را روی آشوب درونش کوبید و با یک حرکت در را هل داد.
هوای داخل اتاق ترکیبی خفقانآور از بوی پروندههای کهنه، توتونِ تهسیگار و عرق مانده روی صندلیهای چرمیِ کهنه بود. نور پریدهرنگ پاییزی از پنجرهای با میلههای خاکستری به زحمت روی میز چوبی بزرگ و لبپریدهی بازپرس اف
لطفا صبر کنید...

نادیا
0لعنتی دوس دارم زبون این بازپرس و به موهای سرش گره بزنم