این شهر شاهد بود به قلم حنانه بامیری
پارت سی و پنجم :
هوای سنگین و مهآلود، شبیه خاکستری غلیظ روی شهر سنگینی میکرد.
بنز مشکیرنگ و شیشهدودی شرکت برکام مثل تکهای از تاریکی خیابانهای نمزده را میشکافت و پیش میرفت. راننده مردی بلندقامت و کراواتزده با صورتی بیحالت شبیه سنگ تراشیده بود؛ بیآنکه کلمهای حرف بزند یا حتی از آینهی وسط نگاهی به عقب بیندازد، دو دستی فرمان را چسبیده بود و نگاهش به خطوط مبهم آسفالت دوخته شده بود.
لطفا صبر کنید...
