رد بوسه هایت به قلم سمانه حسینی
پارت هفتاد :
چشم دوختم به هوایی که دیگر خورشید میانش نبود، به رد شدن سریع و متوالی ماشین ها از کنارمان، به عبور و مرور آدم ها، اما فقط نگاهم به بیرون بود و ذهنم اینجا نبود، جسمم اینجا بود و روحم آنجایی که امیرعلی حضور داشت. سیاوش ماشین را دوباره روشن کرد و بعد از چند متر جایی خلوت تر ایستاد و رو کرد سمت ما دونفر
_ بیتا شماره ها رو بخون من یکی یکی زنگ بزنم ببینم خبری دارن یا نه. چندتا شماره ست؟
بیت
مطالعهی این پارت کمتر از ۳۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
ندا
2فاطمه واقعا سخته ولی می ارزه به اینکه تحمل کرد خداروشکر پارتا بلندن😍
۳ هفته پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
زود میگذره خوشگلم😍
۳ هفته پیشمینو
1سمانه حسینی قلمت حرف ندارع خدا قوت عزیزدلم
۳ هفته پیشمینو
1رمان شبت بخیر آقای دلواپس عاشق، همین رد بوسه هایته یا یه رمان دیگه اس من این اسمو سرچ میکنم ولی فرناز و امیر علی میاد برام
۳ هفته پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
آره مینو جان همین رمانه البته کلا ویرایش شده و بدون سانسور داره پارتگذاری میشه متن کاملا تغییر کرده
۳ هفته پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
فدای روی ماهت🥰
۳ هفته پیشندا
2سمانه حس میکنم نشستی داری کامنتای ما رو میخونی میخندی🤣
۳ هفته پیششقایق
1منم دقیقا همین و حس میکنم😁
۳ هفته پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
دقیقا😁🙈
۳ هفته پیشساجده
1وای اگه زندایی فرناز بفهمه که فرناز امیرعلی رو پیدا کرده آتیش میگیره و میسوزه 😅اما عیبی نداره بالاخره باید با این دوتا دیونه کنار بیاد چه میشه کرد😏
۳ هفته پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
آتیش میگیره دقیقا😁🤌🏻
۳ هفته پیشساجده
3حاج یوسف خیلی آقای محترمی بود اولش که فهمیدم یه پیرمرد براش درو باز کرده حدس میزدم که حاج یوسف باشه اما نمیتونستم که چرا به سیاوش نگفته خودشم اونجاست ولی بعدش فهمیدم که حق داشته
۳ هفته پیشندا
1من برگام ریخت قشنگ اصلا حدس نمیزدم حاج یوسف باشه
۳ هفته پیششاپرک
1آخ سمانه جونم گل کاشتی دختر دمت گرم
۳ هفته پیشساجده
2فرناز دستخوش بابا تو دیگه کی هستی دست شیطونو هم از پشت بستی دختر جون 🤭اول پسر رو هوایی میکنی بعد وقتی میگه نرو میگی منتظرت میمونم ،تنهاش میزاری و میری
۳ هفته پیشندا
1شنیدی میگن با دست پس میزنه با پا پیش میکشه این لعنتی دقیقا همونه اول حسابی امیرعلی و تشنه میکنه بعد ولش میکنه😜
۳ هفته پیشساجده
1این مدلیش رو دیگه ندیده بودم 😅
۳ هفته پیشساجده
3فرناز جون خب به بیتا بگو عزیزم تو برو تهران من تازه یارم رو پیدا کردم میخوام پیشش بمونم شما برید منم بعدا میام
۳ هفته پیششقایق
2دقیقا اون بیچاره ها رو دوساعت کاشته خودش اینجا داره حال میکنه🤣
۳ هفته پیشساجده
2همینو بگو ..
۳ هفته پیشآتوسا
2فقط حاج یوسف که اینا رو ول کرد رفت🤣
۳ هفته پیشساجده
2حاج یوسف درکش بالاست آدم محترم و فهمیده ایه
۳ هفته پیشساجده
1دست بیتا و آقا سیاوشم درد نکنه که به فرناز کمک کردن امیرعلی رو پیدا کنه
۳ هفته پیشسهیلا
2چقدر جفتشونم مهربونن حاج یوسفم قشنگ تنهاشون گذاشت راحت باشن😁
۳ هفته پیشساجده
1آره موفقم سهیلا
۳ هفته پیشابرا
1ای گفتی دلم خنک می شد روی ننه ای امیر علی کم می شد
۳ هفته پیشماهی
2وای ابرا فکر کن الان بفهمه این دوتا باز چسبیدن به هم وای دیگه کامل سکته میزنه
۳ هفته پیشابرا
1خدا از دهنت بشنوه قشنگ فلج شده حرف نتونه بره نگاه کنه بسوزه
۳ هفته پیشمهتاب
1برید کنار من غش کردم برانکارد بیارید من و روش بذارید🤣
۳ هفته پیشندا
1غش نکن کار داریم باهات🤣
۳ هفته پیشمیم
2خب،اینبارم پیدا شد،این امیرعلیم دست به گم گور شدنش خوبه ها،کاش مامانش گم می شد از صفحه روزگار،بس که موجود بیشعوریه 🤭🙏🏻
۳ هفته پیشابرا
1جای بابای امیر علی بودم خودم حذفش می کردم این مادر فولاد زره رو
۳ هفته پیشندا
2پیدا شدنشم با نازه لعنتی هی این فرناز باید بره دنبالش😁
۳ هفته پیشابرا
2سلام دوستان عجب پارتی بود خدا وکیلی اصلا من بگیرین آب قند لازم ام اونجای که گفت یه پسره مردی بوده نگفته ازش خبر ندارم من حدث زدم که کاری کنه ازب حاجی چشم همه رو روشن کرد
۳ هفته پیشندا
2قند خالص بود ابرا عشق کردم اصلا من دم حاجی گرم که گذاشت این دوتا تنها باشن😁
۳ هفته پیششقایق
2سلام ابرا وای من نیشم باز بود تا آخرش به خدا😁🤣
۳ هفته پیشابرا
2من تو افق محو یکی بیاد پیام کنه😅
۳ هفته پیشنسترن
3من از افق کامنت میذارم🤣 کجایی بیا پیش من🤣
۳ هفته پیشماهی
2منم تو افقم همه بیاید این ور خیابون همدیگه رو گم نکنیم🤣
۳ هفته پیشابرا
1همه افقی تمام
۳ هفته پیششادان
4اصلا امیرعلی از خونه خیلی شانس اورده ..کلا هرجا بهش جا دادن قشنگ با فرناز حسابی حال کرده اونجا 🤣🤣
۳ هفته پیشندا
2همه جا رو آباد کردن این دو تا🤣🤣
۳ هفته پیشآتوسا
2حاج یوسفم چه پایه بود این وسط در و بست رفت🤣
۳ هفته پیشابرا
3حاجی نگو بلا بگو چه قشنگ خونه رو خالی کرد تا این دوتا سیراب شن
۳ هفته پیشآتوسا
2حالا اگه ما بودیم بینمون دیوار می کشید میگفت از پشت دیوار با هم حرف بزنید🤣
۳ هفته پیشابرا
1آره بخدا شانس ما می گفتن خجالت داره دنبال پسر مردم چه می خوای راهت بکش بو بابا
۳ هفته پیشآتوسا
1بعدشم زنگ میزد پلیس می اومد میبردمون🤣
۳ هفته پیشندا
1فرناز و امیرعلی از حاجی ام شانس آوردن حاجی پایه ی شیطونی این دوتا بود😜
۳ هفته پیشابرا
1لامصب همه براش خونه خالی جور می کنن خوش بحالش
۳ هفته پیشندا
1ولی ببین بچه همش خودش و به زور نگه میداره نی نی تولید نشه🤭🤣
۳ هفته پیشمهربانو
1خیلی قشنگ بود سمانه جانم دمت گرم
۳ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

fatemeh
1چجور تا دو روز دیگه میشه تحمل کرد؟ 😓💔