سایهی مترسک به قلم الهه محمدی
پارت صد و یک :
گونههایش گل انداخت و نگاه دزدید.
او را دور زد و پشتش ایستاد. چارقدش را کنار زد و دست پشت گردن لخت گلابتون انداخت. هوای نفسش را به پوست همسر جوانش فرستاد و به نرمی بوسیدش! تن گلابتون خواب رفت. سرش را نزدیکتر برد و کنار گوش گلابتون گفت:
-دلم میخواست شبای درازی رو کنارت صبح کنم. به یه بار همچین پرتم کردی عقب که حالا حالاها باید صبوری کنم.
کنایهی سیاوشخان را نگرفت. با دست روی گونÙ
لطفا صبر کنید...
