سایهی مترسک به قلم الهه محمدی
پارت نود و نهم :
به پروین فشار آمد. اینکه عمرش را پای پرنیان گذاشته بود و موقع تصمیم گیری باید با قیّم او مشورت می کرد، احساس حقارت به تنش دست میداد.
بلند شد و در حال مرتب کردن لیوانها و ریختن چای گفت:
-عموش اینقدرا خودخواه و خودرای نیست که پرنیان و احساسشو ندید بگیره. بهتره بریم چایی بخوریم. الان بچهها به غیبتمون شک میکنن
-مطمئنا کارن میدونه علت غیبتمون چیه.
پروین سمت کوروش برگشت و با
لطفا صبر کنید...
